داستان موفقیت من

 

داستان موفقیت من. حتی فقر هم نتوانست منو متوقف کند

سلام.

من شمسعلی رستمی هستم، مدیر ذهن ثروت ساز

من در یک خانواده فقیر در یکی از روستاهای تبریز متولد شدم. سال 1359، سالی بود که من پا به این دنیا گذاشتم و تا 9 سالگی یعنی تا سال 1368، من در روستا بودم.

سال 1368 ما به یکی از محله های پایین شهر تهران اومدیم. زندگی سختی داشتیم، اما راضی بودیم؛ راضی از این لحاظ که ما با وجود زندگی در شرایط فقر، محتاج نبودیم و پدرم با سختی و مشکلات زیاد رزق و روزی رو برای خانواده فراهم میکرد.

پدرم همیشه می گفت: من اگه اینقدر دارم تلاش میکنم فقط بخاطر شماست تا شما مثل من نباشید. پدرم مرتب اصرار میکرد تا من و برادرام درس بخونیم تا در اینده مثل خودش به سختی پول در نیاوریم.

 

رؤیاها بسیار قدرتمند هستند

از بچگی من رویا داشتم، معلمی؛ معلم شدن برام یک آرزو بود. من برعکس خیلی ها که رؤیاهاشونو فراموش می کنند، هرگز رؤیامو فراموش نکردم. اما هر قدر که بزرگ تر می شدم، کم کم رسیدن به رؤیام برای من غیرممکن می شد؛ چون باور میکردم که برای معلم شدن حتما نیاز به تحصیلات دانشگاهی، شرط سنی با توجه به قوانین استخدامی کشور، شانس و غیره نیاز هست. ولی اعتراف میکنم با وجود این نوع باورها، هیچ وقت دست از رؤیام برنداشتم؛ همیشه یه احساسی در درونم می گفت که بالاخره یه روزی معلم میشم. نمی دونم چرا ولی امید داشتم که یه روزی میشه.

معلمی شغل انبیاست

سال 1380، من اولین کنکور بعد از گرفتن پیش دانشگاهی، رو دادم ولی قبول نشدم. 2 سال بعد هم باز هم قبول نشدم تا اینکه وقت سربازی رفتن رسید و به سربازی رفتم. تو سربازی هم دست از کنکور دادن برداشتم.

بعد از پایان سربازی، حالا وقت این رسیده بود که من مثل بقیه آدم ها وارد بازار کار بشم.

به نظر شما چه شغلی میتونه برای کسی وجود داشته باشه که فقط دیپلم داره، سرمایه ای که نداره تا بتونه کسب و کاری را برای خودش شروع کنه و البته هیچ پارتی هم برای استخدام شدن در یه جای خوب نداشته باشه؟ فقط شغل کارگری.

کارگری تنها گزینه ای بود که من با شرایطی داشتم، برام وجود داشت.

شروع یک زندگی جدید با شغل کارگری

کارگر

سال 1384 سالی بود که من شغل کارگری رو انتخاب کردم. مشاغلی مثل کارهای ساختمانی، کار کردن در کارخانه هایی مثل بستنی میهن، سنگ بری، کارخانه شیشه. با وجود همه اینها من هرگز رؤیای کودکیم رو در اون شرایط هم فراموش نکرده بودم.

هر سال برای رسیدم به رؤیام کنکور می دادم ولی قبول نمی شدم. چون من فقط یک رؤیا بیشتر نداشتم بخاطر همین هر رشته ای را انتخاب نمی کردم. من فقط و فقط رؤیای خودم رو می خواستم نه چیزهای دیگه ای؛ مثل خیلی ها که فقط میخوان قبول بشن حالا هر رشته ای هم باشه عیبی نداره، فقط قبول شدن برای اونها مهمه و متأسفانه به راحتی پا روی رؤیاهاشون میذارن. چون فکر می کنن تنها یکبار فرصت در زندگی دارن و اگه نتونن از اون استفاده کنند، دیگه هرگز چنین فرصتی برای اونها پیش نخواهد اومد.

سال ها گذشت و من همچنان امید رسیدن به رؤیام همچنان در وجودم شعله ور بود و اون احساس درونی همیشگی که به من می گفت که بالاخره موفق میشم. نمی دونم چرا ولی همیشه یه امیدی تو دلم باعث می شد که من مأیوس و ناامید نشم و بخاطر همین هر سال به این امید، کنکور شرکت میکردم.

سن و سالم کم کم داشت زیاد می شد، 30 ساله شدم،  ولی همچنان امیدوار.

 

اولین نشانه رسیدن به رؤیا نمایان شد – انتظار به سر آمد

کنکور

سال 1389 من بالاخره در دهمین کنکور قبول شدم. رشته تربیت بدنی و علوم ورزشی؛ همان رشته ای که دوست داشتم.

حالا من خیلی خوشحال بودم ولی چند تا مشکل اساسی برای ادامه تحصیل داشتم….

زمانی که من دانشگاه قبول شدم، یه کارگر ساده بودم که توی یه کارخانه شیشه کار می کردم.

از یه طرف خوشحال بودم که دانشگاه قبول شدم ولی از طرف دیگر کارگر بودنم که برای دانشگاه رفتنم سرکار منو اذیت می کردن، متأهل بدنم، هزینه زیاد زندگی با درآمد ناچیز کارگری، اجاره خونه، هزینه بالای دانشگاه، سن بالا که 30 ساله بودم و….

تا اینکه بالاخره تصمیم نهایی خودم رو گرفتم که چشم به همه مشکلات ببندم و با توکل به خدا برم دنبال رویای خودم.

راستی اگه شما هم بجای من بودید، همین تصمیم رو می گرفتید و یا اینکه دست از رویاتون برمی داشتید و  واقعیت زندگی رو قبول می کردید و تا آخر عمر با شرایط بد زندگیتون می سوختید و می ساختید؟!

خوب یادمه، زمانی که سایر همکارانم توی اون کارخانه که کارگر بودم، فهمیدن که من دانشگاه قبول شدم، اومدن به من تبریک گفتن ولی این تبریک گفتنِ اونا یه تبریک معمولی نبود.

شش، هفت نفر بودن که دور من جمع شدن و هر کدومشون شروع کردن منو نصیحت کردن…

یکی از اونا گفت: تو الان سن و سالت بالاست و 30 ساله هستی، اگه بری دانشگاه و اگه همه درسهاتم به موقع پاس کنی، 34 ساله می شی و الآن هم هیچ جایی سن بالا رو استخدام نمی کنن؛ در ثانی دولت هم شرط سن استخدام گذاشته که با شرایط تو جور در نمیاد که بعد از 4 سال دانشگاه رفتن، سن تو بالاتر میره و شرط استخدامی شامل تو هم نمیشه.

یکی دیگه از همکارانم گفت: تو الان متأهل و صاحت فرزندی، نه برای خودت یه خونه داری که از اجاره خونه ماهیانه راحت بشی و نه درآمدت آنقدر بالاست که بتونی ادامه تحصیل بدی.

یکی دیگه گفت: اگه بری دنبال درس و دانشگاه، کلی باید هزینه دانشگاه بدی که با پول کارگری و کلی هزینه زندگی و خانواده، نمی تونی، و اگه مجرد بودی می شد ولی تو زن و بچه داری و باید برای شکم اونها کار کنی.

یکی دیگه گفت: توی این مملکت همه چیز یا پارتی و یا پول می خواد، تو نه پارتی داری که بری جایی استخدام بشی و نه پول زیاد که بتونی باهاش یه کسب و کار درست و حسابی راه بندازی؛ پس بهتر همین کارگری رو سفت و سخت بچسبی تا شاید یه روزی بتونی سرپرست یه دستگاهی بشی و حقوق و مزایات بیشتر از حالا بشه.

یکی دیگه گفت: تو نمی تونی هم خدا رو بخوایی و هم خرما رو. یا باید به خانواده ات بچسبی و یا اونا ول کنی برن خونه پدرت یا پدر خودش، بعد بری سراغ درس و دانشگاه؛ تو با رفتن به دانشگاه به خانواده ات ظلم می کنی.چون با دانشگاه رفتنت می خوای از گلوی اونا ببری و بدی هزینه دانشگاه که شاید روزی ( با تمسخر و نیشخند ) لیسانس بگیری و جایی استخدام بشی. به خانواده ات ظلم نکن و بچسب به زندگیت…..

من دقیقاً اون لحظات رو خوب و واضح یادمه که چیا به من گفتن

 

اولین درخواست عمرم از خدا به طور واقعی کلمه

در بین نصیحت های همکارانم بود که من برای اولین بار توی زندگیم از صمیم قلب با خدا  حرف زدم.

توی دلم ( با یه آه بلند ) به خدا گفتم: اگه این همکارام اینا رو به من میگن، پس خدایا! تو توی این وسط چی کاره ای؟ اینا همه قدرت ها رو از تو گرفتن و به غیرخودت دادن ( دولت و قوانین، متأهل بودن، سن بالا، پول و پارتی، شانس ). اگه اینا اینقدر قدرت دارن پس تو چی کاره ای که از دستت هیچ کاری برنمیاد؟

 

خدا جواب اون حرفامو داد

خدایا شکرت

اون موقع دلم خیلی گرفت. دقیقا جدی ترین تصمیم زندگی مو در همان لحظه گرفتم. فقط بخاطر اینکه ثابت کنم خدا خیلی قدرتمندتر از اینهاست که خیلی ها فکرشو می کنن و قدرت رو میدن دست غیرخدا و خودشون در به در دنبال پارتی و شرایط مختلف می گردن به امید اینکه شاید یه راه نجاتی برای خلاصی از مشکلاتشون پیدا کنن.

 

شروع یک زندگی جدید

توی کارخانه شیشه ای که من کار می کردم، در سال اول دانشگاه بخاطر رفتن من به دانشگاه، از طرف سایر همکارانم خیلی اذیت می شدم. بخاطر دانشگاه رفتنم بارها و بارها زیرآب منو زدن و از قسمتی به قسمت های دیگه کارخانه می فرستادن، کلی جنگ اعصاب و ناراحتی برای من ایجاد می کردن.

تبعید و گشایش در کارها و ادامه تحصیل با ذهنی آسوده

گشایش در کارها با ذهنی آرام
گشایش در کارها با ذهنی آرام

تا اینکه سال دوم دانشگاه،  در اون جایی که من کار می کردم، دیگه نتونستن منو تحمل کنن و من رو تبعید کردند به بدترین قسمت کارخانه که کمترین آسیب جسمانیش دیسک کمر بود، جایی که من به اونجا میگم خط مقدم جبهه.

راستی تا فراموش نکردم، من در قسمت قبلی کارخانه، حدود شش سال کار کردم.

شرایط در قسمت جدید کارخانه بسیار بد و خطرناک بود؛ شیشه های ساختمانی چندلایه با ضخامت های مختلف و طول و عرض شیشه ها به اندازه یک دیوار که اگه خدای نکرده موقع بلند کردن می شکست، امکان هر حادثه ای حتی مرگ وجود داشت.

می تونم بگم تقریباً همه کارگرهایی که توی اون قسمت کار می کردن چند بار به بدترین شکل آسیب دیدن. خود من هم یک بار تاندون دستم پاره شد و با جراحی و سه ماه استراحت پزشکی خوب شد. من چندین بار آسیب جدی دیدم.

 

شروع یک شیوه جدید زندگی و کار برای ادامه تحصیل

من برای اینکه بتوانم به دانشگاه برم، مجبور بودم روزهایی که دانشگاه داشتم، شب ها کار کنم و روز به دانشگاه برم. و چون قسمت ما سه شیفتی بود، با همکارانی که شیفت شب بودند، شیفتمو عوض می کردم تا روزهایی که دانشگاه داشتم بتونم راحت به دانشگاهم برسم. یه خوبی که اوجا داشت این بود که کسی من رو بخاطر دانشگاه رفتن اذیت نمی کرد. خیلی راحت می تونستم شیفت کاری خودم رو عوض کنم و شبکاری کنم تا روزها رو برم دانشگاه. این تنها مزیت خوب اونجا بود.

 

موفقیت، ایمان می خواهد و تلاش

معجزه شده

معجزه شده
معجزه شده

سال دوم دانشگاه بود که من و چند تا از همکلاسی هام متوجه شدیم که تعدادی از واحدهای درسی ما با بقیه همکلاسی هامون فرق داره. تعداد 24 واحد درسی داشتیم که مربوط به حوزه آموزش و پرورش می شد. این واحدها رو رشته های علوم تربیتی می خوندن ولی به ما چند نفر اون واحدها رو ارئه می دادن.

برای پیدا کردن علت این تفاوت ما با بقیه همکلاسی هامون، رفتیم سراغ رئیس آموزش دانشگاه تا بفهمیم چرا این واحدهای غیر رشته تربیت بدنی رو به ما دادن.

رئیس آموزش دانشگاه با بررسی این موضوع متوجه شد که به ما چند نفر کد دبیری خورده و بخاطر همین این واحدها رو به ما دادن. باور کردنی نبود. ما از خوشحالی نمی دونستیم چی کار کنیم. من داشتم رویامو به دست می آوردم. خیلی لذت داشت.

سال آخر دانشگاه ( 1392 ) در ترم آخر دانشگاه، من و سایر همکلاسی هام کنکور کارشناسی ارشد ثبت نام کردیم. تاریخ  92/11/17 تاریخی بود ما باید کنکور ارشد می دادیم. یک ماه قبل از کنکور ارشد من امتحان های آخرین ترم دانشگاه رو دادم و آماده شدم تا ماه بعدی برای کنکور.

 

حکمت خدا، یک اتفاق ساده بود

هفته ای که باید کنکور می دادیم، هوا خیلی سرد شد. درست سه، چهار روز مونده به کنکور، از سازمان سنجش اس ام اس اومد که به علت بدی هوا، آزمون به تاریخ 92/11/23 ( یعنی یک هفته بعد ) موکول شد. من خوشحال شدم که یک هفته بیشتر فرصت دارم تا بتونم توی این یک هفته چند تا کتاب بخونم تا رای کنکور آماده تر باشم. جالبه که اصلاً نتونستم هیچ کتابی بخونم.

 

حکمت خدا معلوم شد

خدایا شکرت

درست در همان روزی که قرار بود تا آزمون ارشد برگزار بشه، ( 9/11/17 ) خدا به من و همسرم یه دختر ناز و خوشگل و به پسرم یه خواهر مهربون هدیه داد.

حالا فهمیدید حکمت خدا چی بود یا نه؟

حکمت خدا این بود که اگه اون روز که قرار بود آزمون برگزار بشه و نشد، اگه آزمون برگزار می شد من نمی تونستم آزمون شرکت کنم. چون خدا همان روز ( 92/11/17 ) به ما یه دختر هدیه داد و باید بیمارستان می بودم. 

هدیه خدا در تاریخ 92.11.17
هدیه خدا در تاریخ 92.11.17

حکمت خدا ادامه دارد

سال 1393، سال به یاد ماندنی بود. چند تا اتفاق خوب برام افتاد. کارخانه ای که در اونجا کار می کردم، پنج روز بخاطر عید فطر تعطیل شد و من بعد از شش سال مسافرت نرفتن، تصمیم گرفتم تا با خانواده بریم مسافرت. درست یک روز مانده بود به عید فطر، کارشناس رشته ام از دانشگاه به من زنگ زد که خیلی سریع بیا دانشگاه کار مهمی داریم. من پرسیدم: که اتفاقی افتاده؟ گفت: چیزی نیست. بیایی دانشگاه خودت متوجه می شی.

 

خدا خیلی بزرگتر از اون چیزی است که ما فکرشو می کنیم

من بخاطر این موضوع خیلی نگران شدم. خیلی استرس و اضطراب داشتم که چی شده که اینطوری منو خواستن دانشگاه بدون اینکه دلیلشو به من بگن چیه.

لحظه ای رسیدم و رفتم آموزش دانشگاه چند نفر منتظر بودن، از جمله رئیس آموزش، کارشناس رشته، معاون دانشگاه و غیره. بعد از سلام و احوالپرسی، کارشناس رشته بدون اینکه چیزی بگه یه برگه به من داد که بیا این فرم رو پر کن.

حدس می زنید، اون فرم چی بود؟!

وقتی اون فرم رو مطالعه کردم، نوشته بود، فرم رتبه اول علمی دانشگاه.

پرسیدم این چیه؟ گفت شما در این دانشگاه به عنوان رتبه اول علمی انتخاب شدید و مایه افتخار این دانشگاه شدید و همه اون حضاری که اونجا بودن به من تبریک گفتن.

باور کردنی نبود. مثل یه خواب بود ولی بیدار بودم، من لیسانسم رو با رتبه اول علمی گرفتم. خدا نتیجه اون همه تلاش و سختی هایی که توی این چند سال کشیدم، داد.

 

خدا پاداش دیگری را نیز به من هدیه داد

کارشناسی ارشد

دو، سه ماه بعد از این ماجرا، جواب آزمون ارشد اومد. من برای فوق لیسانس قبول شدم.

در اون سال یه اتفاق خیلی جالبی افتاد؛ از بین همه همکلاسی هام که آزمون ارشد شرکت کرده بودیم، فقط من تونستم تو اون آزمون قبول بشم و بقیه قبول نشدن؛ البته چند نفری سال بعد قبول شدن.

 

آغاز تحولی عظیم در زندگی

زمان تغییر بزرگ شروع شد

سال 94 یکی از دوستانم به من یک کلیپی داد که اون مسیر زندگی منو تغییر داد؛ یه کلیپ شش هفت دقیقه ای بود اما حرفهایی در اون کلیپ گفته شده بود که انگار این کلیپ فقط برای من ساخته شده و مسیرهای درست موفقیت رو به من نشون میداد.

حرف هایی که توی هیچ دانشگاهی، هیچ حوزه علمیه ای و یا هیچ استاد دانشگاهی یا مراجع تقلیدی به هیچ احدی نگفته

انگار من تنها کسی بودم که در تمام دنیا اون حرفها رو برای من می گفتن

من برای پیدا کردن صاحت اصلی این کلیپ که این حرف ها رو گفته بود، گشتم و در این جستجو با آدم های زیادی آشنا شدم که از هر کدوم از اون ها چیزهای زیادی یاد گرفتم که تا اون موقع چیزی از اون ها نمی دونستم

همه اون افراد در یک چیز مشترک بودند و اون بحث ذهن بود و اینکه موفقیت را عامل ذهنی می دانستند نه هیچ عامل دیگه ای.

من که تا اون موقع عامل موفقیت رو چیزهای دیگه ای مثل تحصیلات، پارتی، سرمایه و غیره می دونستم و افرادی که هیچ کدوم از این عوامل رو نداشته باشند، روز بازو آخرین گزینه برای زندگی کردن اون ها محسوب می شد، می دونستم ولی حالا چیزهای دیگه ای متوجه شدم

بنابراین شروع کردم در مغز تحقیق کردن که مغز چطوری کار می کنه و هر قسمت مغز که چه وظایفی داره تا دلیل واقعی چیزهایی که من تا اون زمان نمی دونستم، بفهمم و بفهمم که آیا اون چیزهایی که میگن عامل موفقیت از ذهن ماست، درسته یا نه.

همزمان با این تحقیق و برای فهمیدن صحت این موضوع زندگینامه افراد موفق جهان رو مورد مطالعه و بررسی قرار دادم

در نهایت اون چه رو دنبالش بودم، متوجه شدم

متوجه شدم همه بدبختی ها و مشکلات آدم ها ریشه در ذهن اونها داره نه هیچ چیز دیگه ای

تا اینجا که این همه اطلاعات به دست آورده بودم، همه چیز نشون میداد که مشکل اصلی در ذهن منه نه مسائل دیگه ای.

من برای این موضوع و برای پیدا کردن سند واقعی که من رو کاملا قانع کنه که همه این چیزهایی که افراد موفق رو همیشه موفق نگه میداره درسته یا نه، شروع کردم به جستجو در قرآن برای موضوع ذهنی بودن موفقیت یا شکست

که در نهایت به آیه ای رسیدم که کاملا این موضوع رو تایید می کرد و اون آیه این بود:

…إِنَّ اللّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ

در حقيقت‏ خدا سرنونشت هیچ قومى را تغيير نمى‏دهد، مگر اینکه آنان آنچه را در خود دارند، تغيير دهند

(سوره رعد آیه 11)

من برای تغییر سرنوشتم باید آنچه که در خودم هست ( باورها ) تغییر می دادم تا سرنوشتم تغییر می کرد که در تمامی تحقیقاتم هم به این نتیجه رسیده بودم و حالا با این آیه مطمئن شدم که مشکل اصلی ذهنم بود که نمی گذاشت من موفق بشم نه هیچ چیز دیگه ای.

من برای این موضوع که ذهن معیوبم رو دوباره برنامه ریزی کنم، یک دوره ان ال پی رو شرکت کردم تا ذهنم رو از اول برنامه ریزی کنم که این دوره رو در سال 95 گذروندم

 

شروع زندگی جدید با ذهنی برنامه ریزی شده برای رسیدن هر موفقیتی

در پایان سال 95 از تحقیقاتی که در زمینه موفقیت به دست آورده بودم و اون دانسته هام، من رو به موفقیت رسونده بودند، یک دوره آموزشی کامل موفقیت طراحی کردم که طراحی این دوره آموزشی تا اواسط سال 96 طول کشید

حاصل تحقیقاتم علاوه بر طراحی دوره آموزشی، تولید 3 تا محصول آموزشی در زمینه موفقیت در سال 96  شد که مطالب این مصولات تماما با آیات قرآن و احادیثی از چهارده مصوم به اثبات رسیده؛ هر سه این محصولات آموزشی در جهت موفقیت به تولید رسیده است

 

سال 97 آغاز تحولی جدید در موفقیت

برای اولین بار تحقیقاتی که طی مدت 2 سال انجام داده بودم، با ارائه به دانشگاه و پس از بررسی از سوی سازمان مرکزی دانشگاه به تصویب رسید و این دوره آموزشی برای اولین بار در دانشگاه به صورت دانشگاهی در 397/1/30  آغاز به کار کرد

شاید باورتان نشود تمامی این فرایند از یک کلیپ شش هفت دقیقه ای شروع شد که منو به رویای دوران کودکیم رسوند

اگه کسی رویایی تو دلش باشه و برای به دست اون رویا با ایمان و باور قلبی و اعتماد کامل به خدا حرکت کنه، خدا صددرصد اون شخص به رو رویاش می رسونه. حالا هر رویایی که می خواد باشه، برای خدا اصلا تفاوتی نمی کنه

من به رویای خودم رسیدم چون رویام رو از خدا می خواستم. نه از پارتی، نه از قانون و مصوبات مجلس، نه از تحصیلات دانشگاهی، نه از سن بالا یا پایین، از ارث بابا و سرمایه زیاد، نه از وام بانکی و غیره

و خدا هم اینطوری جواب اعتماد من به خودش رو داد

 

و حالا شما کاربر عزیز که وقت گذاشتید و این داستان زندگی من رو خوندید

به پاس این صبوری شما برای مطالطه داستان زندگیم، من شما رو دعوت به یه پیشنهاد شگفت انگیز می کنم تا این لطف شما رو جبران کرده باشم

محصول قدرت ایمان در رسیدن به خواسته ها ( موفقیت و ثروتمند شدن به شیوه قرآن ) رو می تونید با تخفیف ویژه 75 درصدی ( کد تخفیف: 9697 ) تهیه کنید و اگه موفقیتی در راه این به دست آوردید، من رو هم از دعای خیرتون بی بهره نذارید

برای مطالعه توضیحات این محصول بی نظیر بر روی لینک زیر کلیک کنید:

https://zehneservatsaz.com/product/the-power-of-faith-in-meeting-desires/

 

من منتظر نظرات سازنده شما در مورد این محصول هستم

از خداوند متعال برای شما موفقیت های روزافزون در تمامی ابعاد زندگی خواستارم

ارادتمند شما: شمسعلی رستمی، مدیر وبسایت ذهن ثروت ساز و مدرس دوره های موفقیت به روش برنامه ریزی ذهنی

 

 

سال 97، سالِ پر از اتفاقات عالی ( اولین کارگاه تخصصی کسب ثروت به روش برنامه ریزی ذهنی در ابتدای سال 97 )

کارگاه کسب ثروت به روش برنامه ریزی ذهنی
کارگاه کسب ثروت به روش برنامه ریزی ذهنی
کارگاه کسب ثروت به روش برنامه ریزی ذهنی
کارگاه کسب ثروت به روش برنامه ریزی ذهنی
کارگاه کسب ثروت به روش برنامه ریزی ذهنی
کارگاه کسب ثروت به روش برنامه ریزی ذهنی
کارگاه کسب ثروت به روش برنامه ریزی ذهنی

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
Notify of